روزهایی در زندگی آدم وجود دارد که بی بهانه دلتنگ میشود گویا به دنبال گمشده ای که میداند هیچ وقت او را پیدا نمیکند میگردد.لحظات مبهمی است وقتی دلتنگ میشوی کاش هیچ وقت هیچ کس در وجود ما به بت تبدیل نشود که روزگارمان سیاه میشود با این عمر کوتاه تا کجا میتوان با این دلتنگی های گاه و بی گاه از روزها و ساعت ها لذت برد.کاش میشد هر زمان دلت تنگ شد سفری کنی و لحظات دلتنگیت را در اغوش بگیری و به همان جایی بروی که باید باشی تا دیگر خیالت آسوده باشد ولی ای کاش های من هم مانند سرابی است که به محض نزدیک شدن محو میگرذ و باز خدایم را شاکرم که حداقل کلماتی میشود که شاید روزی رهگذری بگذرد و نیم نگاهی بندازد شاید کمی درک کند و من بازهم به همین نگاه یک غریبه شادم.
برچسب:
نویسنده: پندار کاظمیان