
هر لحظه به ان ها نزدیکتر میشود پایان و حیف درخواب غفلتند...
ادامه مطلب
کوله بارم را روی دوشم میگذارم و به راه می افتم،خسته ام گرسنه ام تشنه ام و آفتاب که تمام توانش را بکار میگیرد تا توان راه رفتن را از من بگیرد اما من همچنان میروم و از پا نمی افتم چرا که نذر کرده ام غروب روی قله باشم.روی قله دیگر هیچ. حسرتی نخواهم داشت و تمام ارزوهایم در انجا. بی ارزش خواهند شد... توهم چنین کن....
ادامه مطلب